بهترین ۷۹ دلاری که تا به حال خرج کردم: برای دیوارهای اتاق خواب خودم رنگ کنم


شروع. در میانه یک بیماری همه گیر. سه سطل رنگ بخرید. یک سطل رنگ سفید ۵ لیتری برای سقف و دو سطل ۱۰ لیتری رنگ برای دیوارها. رنگی را انتخاب کنید که یک اتاق را رنگ آمیزی کنید تا نماد شروعی جدید باشد. به همان اندازه که برای ساکت کردن دیوارهای آبی کثیف لازم است، رنگ سفید کرم. رنگ کنید. یک پرتره عکاسی سیاه و سفید قاب دار آویزان کنید. ورق های جدید بخرید رحم شفای خود را کشف کنید. فضایی را برای دوست داشتن خود ایجاد کنید. دوباره شروع کن.

من توسط مادر بیکار و بیوه ام در خانه سه خوابه خود در حومه کوچکی در ژوهانسبورگ، آفریقای جنوبی بزرگ شدم. فقط یک اتاق خواب برای من و خواهر کوچکترم وجود داشت. دو تخت یک نفره و یک کمد آنتیک داشت که لباس‌های زیر، جوراب‌ها و پیژامه‌های ما را بین دیوارهای توت‌آلود قرار می‌داد. در حالی که من از حدود ۹ سالگی به اتاقی احترام می‌گذارم که فضای امنی برای خواهرم و من برای به اشتراک گذاشتن رازها فراهم کند، اشتراک در یک فضای بسیار صمیمی با شخص دیگری به معنای نداشتن لحظات صمیمی به تنهایی بود. این وحشتناک بود که باید منتظر بمانم تا صورتم درست قبل از اینکه بخوابم رو به دیوار باشد تا بتوانم گریه کنم. جایی برای من وجود نداشت که بتوانم چیزی را احساس کنم، زیرا قبل از اینکه بتوانم از احساسات خودم استقبال کنم، باید به احساسات خواهر کوچکترم فکر می کردم.

من به طرز باورنکردنی تنها بودم، زیرا من یک دختر سیاه پوست بی دست و پا و دمدمی مزاج و دختر بزرگم هستم، که اغلب از اینکه با هیجان به دیگران بگوید که سرگرمی هایش چقدر او را خوشحال می کند، ممنوع بود. شاید من برای این کار تلاش کردم، زیرا همه چیز از آنچه که از نظر فرهنگی سیاه یا آفریقایی تعریف و پذیرفته شده است منحرف شده است. پس تنها در کتابخانه نشستم و داستان می خواندم. من منزوی بودم، با صدها فکر و قضاوت و تحقیر من به خاطر اینکه من هستم. من هرگز یاد نگرفتم که کمک بخواهم – حتی از خودم. خانواده من هرگز به اشیا و فضاهایی نگاه نکردند که دست ما می تواند به راحتی آنها را از بین ببرد. وقتی سختی می کشید، باید یادت می رفت که نماز بخوانی. این ایده که می توانم به خودم کمک کنم تا بهبود پیدا کنم ناشناخته بود.

آنقدر تنها بودم که وقتی برادرم اتاق خوابش را به من داد، درست قبل از اینکه ۱۸ ساله شوم، تنها چیزی که داشتم یک تخت دونفره روی پایه اش بین چهار دیوار کثیف بچه آبی بود که خستگی او را تحمل می کرد. من حدود دو سال با تخت خوب بودم و دیگر هیچ چیز.

وضعیت اتاق خواب خود برای یک بدن کاربردی گریه می کرد. فضا شلوغ بود و دیدن فنجان های شسته نشده این حس را تشدید می کرد. مجبور شدم برای لباس هایی که روزها روی زمین افتاده بود کاری انجام دهم – اولین چیزی که صبح دیدم، منظره ای که بر من چیره شده بود – و از خودم کمک خواستم.

خیلی از من خیلی بیشتر از تختی نیاز داشتم که فقط استراحت فیزیکی را فراهم کند. خیلی از من نیاز به ترمیم داشتم. خیلی از من نیاز به انجام کارهای بیشتری داشتم تا بیشتر در روند اصلاح خودم باشم. تعجب می کنم که چرا اتاق خواب را اشغال کردم و اولین آلبوم آلسیا کارا را با صدای بلند پخش نکردم؟ چرا میز و صندلی نیاوردم که بنویسم؟ باید با گذراندن ساعت‌ها در جای دیگر، زمانی که تقدس امور پیش پا افتاده در زندگی روزمره‌ام می‌توانست شادی به ارمغان بیاورد، از اشتیاق و جستجوی چیزهایی که به شدت به آن نیاز داشتم دست بردارم.

شاید مادربزرگ و مادرم فقط برای تکیه بر دعا دعا می‌کردند، اما در حالی که برای دعا کردن سخت تلاش می‌کردم باید از خودم می‌پرسیدم که چه چیزی دارم. در آن زمان نمی دانستم که یادگیری مراقبت از خودم با جارو کردن مرتب زمین شروع می شود. به اطرافم نگاه کردم تا شروعی تازه در آنچه داشتم – چیزی که بسیاری از زنان قبل از من هرگز نداشتند، یک اتاق خواب مخصوص خودشان.

از نو شروع کردم خوردن دعای عشق، خاطرات الیزابت گیلبرت در جستجوی همه چیزهایی که در ایتالیا، هند و اندونزی بود. رابطه من با جستجوی او مدام مرا نجات می دهد. یک شب زود در نتفلیکس عاشق خاطرات او از طریق فیلم شدم. صحنه ای وجود دارد که گیلبرت به ایتالیا سفر می کند و لحظات شدید و صمیمی با غذا دارد. نمی‌دانم چند بار آن قسمت از فیلم را دوباره تماشا کرده‌ام و شدیدترین میل به احساس آن نوع صمیمیت را داشته‌ام.

متوجه شدم که روی قفسه‌ای در یک کتابفروشی خمیده‌ام تا نسخه‌ای از خاطرات را به خانه ببرم تا درست قبل از همه‌گیری آن را بخوانم. گیلبرت اهمیت سکون در شروع دوباره را به من آموخت. وقتی به خدا گفت برو به رختخواب به حرف های خدا گوش می داد، به حرف کسانی که سکوت را می فهمند گوش می داد و مهمتر از همه این که از صمیم قلب به خودش گوش می داد. وقتی خواندم به او اجازه دادم مرا راهنمایی کند: «برای بقای من حیاتی بود که یک اتاق خواب از خودم داشته باشم. من آپارتمان را تقریباً به عنوان یک آسایشگاه دیدم، یک درمانگاه برای بهبودی خودم. دیوارها را به گرم ترین رنگ هایی که پیدا می کردم رنگ می کردم و هر هفته برای خودم گل می خریدم، انگار که در بیمارستان به دیدن خودم می رفتم. و تا زمانی که این را خواندم متوجه شدم که هرگز به دختر خسته و زخمی درونم این فرصت را ندادم که اینجا، با من، در خانه استراحت کند، زیرا احساس تنهایی نمی‌کردم.

بهبودی و خوشبختی را نمی توان خرید، اما من معتقدم که بسیار مهم است که اجازه دهیم آزادی مالی ما را بهبود بخشد. من در خانه ای با آزادی مالی فراوان بزرگ نشدم. وقتی اولین حقوقم را گرفتم، به یاد آوردم که در حالی که زنان خانواده‌ام نیازهای ضروری را در اولویت قرار می‌دادند، اما با این وجود توانستند اندکی از مبلغ ناچیزی را که به دست می‌آورند کنار بگذارند تا خودشان را خراب کنند. بنابراین، من اندکی از ۳۸۷ دلاری که از اولین شغل تمام وقتم به عنوان نویسنده محتوا در قلب ژوهانسبورگ به دست آورده بودم، گرفتم، گاهی اوقات در یک دفتر نور خورشید و گاهی اوقات در اتاق غذاخوری.

با این حال نمی خواستم خودم را لوس کنم. می خواستم از خودم مراقبت کنم، بنابراین از مادرم خواستم اتاق خوابم را رنگ کند. وقتی او موافقت کرد، هفته‌ها در پینترست وقت گذاشتم تا رنگی را انتخاب کنم که بقایای صدای برادرم را روی دیوارها خاموش کند. انتخاب رنگی احساس می‌کردم که دختر کوچکی با من نشسته است، که با فضای مورد نیازش بزرگ نشده است و به من کمک می‌کند انتخابی داشته باشم که هر دوی ما را حفظ کند.

وقتی اخطار بانکی به من رسید که به من می‌گفت که من فقط ۷۹ دلار برای سه سطل رنگ برای یک اتاق خودم خرج کردم و شروع به نقاشی کردیم، بازدم فوراً احساس وظیفه نکرد. خورشید ناگهان شروع کرد به احوالپرسی هر روز صبح و خداحافظی هر روز بعدازظهر، بدون اینکه خودش را پنهان کند، زیرا رنگ سفید کرم به او اجازه می داد تا برای دیدن من وارد شود. من هرگز نمی دانستم که خورشید می تواند این کار را انجام دهد تا زمانی که دیوارها حمل می کردند من.

دیوارها هستند در حالی که من را در عکس سیاه و سفیدی که به دیوار اتاق خوابم آویزان کردم، حمل می کنم. این یادآوری است که من داستانی هستم که ارزش مستندسازی دارد و شایسته زنده ماندن است. من این را از “در جستجوی باغ های مادران ما” آلیس واکر یاد گرفتم، مقاله ای در مورد جستجوی رهایی بخش او در مورد آنچه که مادران ما را روزانه زنده نگه می داشت. زمانی که نیاز به یادآوری نقش خود به عنوان یک نویسنده دارم، همچنان به نسخه هایلایت شده برمی گردم. من مانند زنان سیاهپوست بی‌شماری از زنانی هستم که بسیاری از روزهای خود را صرف پختن غذا برای دیگران کرده‌اند، قبل از اینکه به فکر غذا دادن به خود و یادگیری نام دیگران باشند بدون اینکه هرگز املای نام خود را یاد بگیرند. زنان سیاه پوست برای قرن ها از زمان استفاده آزادانه از هدایای خود محروم بودند. واکر به من آموخت که زنان سیاه پوست با هدایای خود می مردند، زیرا نبوغ آنها از قدرت ضروری خود محروم شده بود. اگر من آسیب‌های روحی اجدادم را تحمل کنم، این مسئولیت من است که آنها را از طریق خودم ترمیم کنم.

این اتاق – با دیوارهای سفید کرم و ست لحاف ساتن زرد قاصدکی، اولین اتاق من – پادزهر من است. من از زنانی که مرا بزرگ کردند و زنانی که برای خودشان و برای خودشان می نویسند – اجدادم که از طریق من می نویسند، الیزابت گیلبرت و آلیس واکر – باید از اینکه به من اجازه دادند جلوی پای خودم تعظیم کنم، برای شروع دوباره تشکر می کنم.

Tshedza Mashamba یک دانشجوی لیسانس حقوق و نویسنده در ژوهانسبورگ، آفریقای جنوبی است.

دیدگاهتان را بنویسید