جنایت و داستان های بسیار انسانی و بسیار دردسرساز که برای خودمان تعریف می کنیم


در سال ۲۰۰۵، سالی که من به شهر نیویورک نقل مکان کردم، پلیس نیویورک ۱۳۵۴۷۵ جنایت را در هفت دسته “جنایت بزرگ” ثبت کرد – قتل، تجاوز، تجاوز، و اشکال مختلف سرقت. سال بعد، این تعداد کاهش یافت و مدام کاهش یافت. تا سال ۲۰۱۷، حدود ۹۶۰۰۰ نفر بود که تا سال گذشته باقی ماند، زمانی که بیش از ۱۰۰،۰۰۰ را پنهان کرد، بیشتر به دلیل افزایش سرقت‌های بزرگ، خودرو و غیره. داده‌های جنایات «غیر عمده» روند مشابهی را دنبال کرده‌اند و از سال ۲۰۰۵ تقریباً ۳۰ درصد کاهش یافته‌اند. طبق آمار رسمی جرم، خطرناک‌ترین سالی که من در شهر نیویورک زندگی کرده‌ام، سال اول بوده است – بسیار زیاد.

پس چرا مردم مدام از من می پرسند که آیا من اینجا امن هستم؟ هفته گذشته، متوجه شدم که به یک آقا مسن مهربان در شهر از بوستون – جایی که جنایات خشونت آمیز پس از کاهش همه گیر شیوع پیدا کرده است – اطمینان می دهم که او در راه رفتن در اطراف بلوک های پر از رستوران های شیک در نزدیکی میدان تایمز کاملاً خوب است. از نظر آماری، اپل بزرگ نسبت به شهرهای کوچک آمریکا ایمن تر است و نرخ قتل سرانه آن در اوایل سال ۲۰۲۲ در انتهای لیست شهرهای بزرگ قرار داشت. شنیدن صحبت های افرادی از زادگاهم (که در آمار جنایات منجر به نیویورک می شود) که ممکن است برای دیدن یک سفر یک روزه به شهر داشته باشند، برایم جالب و گیج شده است. تزئینات کریسمس و خوردن چند شاه بلوط بوداده، اما دیگر به اینجا سفر نخواهند کرد زیرا فکر می کنند این منطقه یک منطقه جنگی است.

داستان‌های احساسی بلندتر از واقعیت‌ها صحبت می‌کنند، شاید به ویژه در شهری مانند نیویورک. جوآن دیدیون با نوشتن روایت‌های جنایی شهر در دورانی بسیار خطرناک‌تر، از “ترجیح ناظران به ضربات گسترده، برای تحریف و مسطح کردن شخصیت و کاهش رویدادها به روایت” نوشت – به عبارت دیگر، میل تقریباً جهانی به از احساسات داستان بسازید و سپس آنها را باور کنید. و هنگامی که مردم از من می پرسند که آیا نیویورک امن است، آنها نمی خواهند در مورد اعداد بدانند. دارند در مورد احساسات.

اریک آدامز در یک تریبون سخنرانی می کند.

شهردار اریک آدامز در مورد امنیت عمومی صحبت می کند.
گتی ایماژ

این که مردم چگونه جرم و جنایت را درک می کنند و سیاستمداران چگونه آن را به رای دهندگان نشان می دهند، کمتر به داده ها و بیشتر به ارتعاشات مربوط می شود. جان گراملیچ از مرکز تحقیقات پیو در ماه اکتبر، در حالی که ادعاهای افزایش جرایم خشونت‌آمیز را که منجر به کمپین‌های میان‌دوره‌ای بسیاری شد، بررسی می‌کرد، خاطرنشان کرد که «عموم اغلب تمایل دارند که باور کنند که جرم افزایش یافته است، حتی زمانی که داده‌ها نشان می‌دهند که کاهش یافته است». داده‌های اداره آمار دادگستری وزارت دادگستری نشان می‌دهد که هیچ افزایشی در جرایم خشونت‌آمیز در سراسر ایالات متحده وجود ندارد، و با این حال برای اکثر سال‌ها در سه دهه گذشته، اکثر بزرگسالان آمریکایی فکر می‌کردند که جرم در سطح ملی بیشتر از سال قبل است. با اینکه برعکس بود در واقع، بیش از سه چهارم افرادی که در اکتبر توسط Politico/Morning Consult شرکت کردند، گفتند که فکر می‌کنند جرایم خشونت‌آمیز در سطح ملی در حال افزایش است و ۸۸ درصد گفتند که در جوامع خودشان در حال افزایش است یا به همین شکل باقی می‌ماند.

این فقط شهروندان عادی نیستند که تصورشان از جرم در مکان‌های خاص می‌تواند به وضوح از واقعیت جدا شود. در سال ۱۹۹۰، ۲۲۶۲ قتل در نیویورک رخ داد و شهردار اریک آدامز یک افسر حمل و نقل بود. اما در می ۲۰۲۲، او ادعا کرد که «هرگز شاهد جنایت در این سطح» نبوده است، حتی اگر مجموع قتل در سال ۲۰۲۱ ۴۸۸ مورد بود، کمی کمتر از یک پنجم سطح ۱۹۹۰. (طبق داده های خود پلیس نیویورک، میزان جرم و جنایت بیش از ۸۰ درصد کمتر از سال ۱۹۹۰ است.) آدامز به طور متناوب گفته است که از سوار شدن به مترو می ترسد و برای ادامه کاهش جرایم خشن در شهر اعتبار می گیرد. سخت است که بدانیم چه چیزی را باور کنیم، شاید حتی برای آدامز.

پوشش خبری، که از داستان‌هایی استفاده می‌کند که نمادی‌ترین مشکلاتی است که بینندگان و خوانندگان از آن می‌ترسند، تأثیر عمیقی بر نحوه درک مردم از عدالت کیفری و امنیت خود دارد. علاوه بر این، سرگرمی های عامه پسند، جنایت را به عنوان سخت ترین و بادوام ترین راه برای جلب نظر مخاطبان، خواه دستگاه مستند جنایی واقعی بی پایان، موتور فیلم Lifetime، یا قانون و نظم امپراتوری رژیم غذایی ثابت از محتوای جرم و جنایت، این احساس ما را تقویت می کند که جرم همیشه به طور تصادفی اتفاق می افتد و ما هدف بعدی هستیم.

بنابراین حتی اگر واقعیت ها به ما بگویند که شهر نیویورک، یا شاید شهر ما، مکانی امن برای زندگی است، بعید است که قربانی یک جنایت شویم، و در بیشتر دوران زندگی مان تغییرات قابل توجهی رخ داده است. برای بهتر شدن، ما هنوز خودمان را در حال زندگی در داستان دیگری می بینیم.

معترضان تابلوهایی در دست دارند.  تابلویی که در پیش‌زمینه قرار دارد نوشته شده است: «پنج پسر بی گناه را تبرئه کنید».

پنج مرد جوان هارلم که در سال ۱۹۸۹ به ناحق به تجاوز به یک دونده در پارک مرکزی محکوم شده بودند، در نهایت تبرئه شدند، اما تا سالها زندان.
گراهام موریسون/گتی ایماژ

و این مکان خطرناکی است، چیزی که دیدیون به وضوح در داستان سرایی شهر تشخیص داد. تحمیل یک روایت احساسی یا نادرست بر تجربه ناهمگون و اغلب تصادفی که زندگی یک شهر یا کشور را تشکیل می دهد، لزوماً به این معنی است که بسیاری از آنچه در آن شهر یا کشور اتفاق می افتد صرفاً به صورت تصویری، یک سریال ارائه می شود. او در سال ۱۹۹۱ نوشت، در زمانی که جنایت واقعاً و از نظر آماری سر به فلک کشیده بود. او در مقاله خود “سفرهای احساسی”، در مورد حمله سال ۱۹۸۹ به یک دونده در پارک مرکزی که منجر به محکومیت نادرست پنج نوجوان از هارلم شد، کشف کرد که چگونه آن جنایت خاص به نمادی از همه چیز اشتباه در نیویورک تبدیل شد و توسط گسترش، کشور به طور کلی. زنان در بافت‌های دیگر در سراسر شهر مورد تجاوز و قتل قرار گرفته بودند، اما پرونده دویدن در پارک مرکزی تخیل جهانیان را به خود جلب کرد تا آن را نشان‌دهنده هر چیزی که فکر می‌کردند در مورد بشریت اشتباه است ببینند.

و به این ترتیب، در حالی که یک زن واقعی آسیب دیده بود، و پنج مرد جوان چندین دهه از زندگی آنها توسط دولت گرفته شده بود، سیاستمداران جایی برای بیان شعارهای بلند خود پیدا کردند. دیدیون اشاره می کند که «فرماندار [Mario] کومو می تواند با فراخوان پنج هزار پلیس اضافی «اعلان جنگ علیه جنایت» کند. شهردار دینکینز می‌تواند با فراخوان شصت و پانصد نفر، «بالا برود». انگار آنها جنگجویان صلیبی در گاتهام هستند که با بتمن برای خلاصی شهر از جرم و جنایت کار می کنند، نه کارمندان دولتی که بر اساس تجزیه و تحلیل دقیق تصمیم می گیرند. تمام این سال‌ها بعد، تاریخ تکرار شد: کتی هوچول، فرماندار نیویورک در سپتامبر اعلام کرد که دوربین‌هایی بر روی ۲۷۰۰ واگن مترو نصب می‌شود تا «بر بازگرداندن این حس امنیت تمرکز کنند» – تمرکزی گویا بر احساسات. در همان کنفرانس مطبوعاتی، آدامز گفت که “اگر نیویورکی ها احساس امنیت نکنند، ما در حال شکست هستیم.” اخیراً، راهنماهای مترو تقریباً در هر ایستگاهی اعلام کرده اند که افسران پلیس نیویورک «در صورت نیاز به کمک» روی سکو هستند، ظاهراً به عنوان بخشی از افزایش پلیس اعلام شده توسط آدامز و هوچول.

حتی اگر بخرید که بین حضور پلیس و ایمنی مسافران مترو یک رابطه علت و معلولی وجود دارد، موج جدید برای کسانی که در واقع هر روز در مترو سوار می شوند، آسایش سردی دارد. حضور نیرومند پلیس نیویورک در داخل و اطراف متروها برای بیش از یک سال آشکار بوده است. آنها تنها گروهی از مردم بودند که به نظر می رسید می توانستند بدون نقاب در سیستم حمل و نقل بدون ترس از جریمه قدم بزنند. ساعت ۱۱ شب پنجشنبه از ایستگاه شلوغ خیابان آتلانتیک در بروکلین عبور کنید، و در همه جا انبوهی متشکل از سه یا چهار پلیس را خواهید دید که در حالی که ترافیک در اطراف آنها جریان دارد با یکدیگر چت می کنند.

در همان زمان، وجود داشته است بالا آمدن در کشتار در داخل و اطراف مترو (در سال جاری ۹ نفر، به جای میانگین دو نفر در سال قبل از همه گیری؛ دوشنبه گذشته ۳.۵ میلیون نفر سوار مترو شدند. یک روز). هنگامی که در ژانویه، میشل گو ۴۴ ساله توسط یک بیمار روانی به روی ریل هل داده شد و کشته شد، شش پلیس در ایستگاه بودند و دو پلیس در همان نزدیکی بودند.

دو افسر پلیس در ایستگاه متروی نیویورک به نرده‌ای تکیه داده‌اند، ماسک‌ها را پایین کشیده‌اند و با یکدیگر صحبت می‌کنند.

یک سال است که حضور پررنگ پلیس در نیویورک مشهود بوده است.
گتی ایماژ

و هنگامی که در بهار گذشته یک تیراندازی واقعی در مترو رخ داد (خوشبختانه منجر به تلفات جانی نشد)، مظنون به مدت یک روز متواری شد، در حالی که پلیس نتوانست او را پیدا کند، حتی اگر یک کارت اعتباری در محل جنایت گذاشته بود. آدامز گفت که یکی از دوربین های ایستگاه و همچنین دوربین های ایستگاه های قبل و بعد کار نمی کند. مظنون در نهایت توسط یک غیرنظامی دستگیر شد.

نکته همه اینها این است که روایت اشتباه به نظر می رسد، و این یعنی نتیجه گیری غیرممکن است. روایت به این صورت است: جنایت در حال وقوع است، و احساس می‌شود که اکنون بیش از هر زمان دیگری اتفاق می‌افتد، زیرا مردم مدام می‌گویند که چنین است – حتی شهردار! پلیس با جرم برخورد می کند و بنابراین ما به پلیس بیشتری نیاز داریم و آنها جلوی وقوع جرم را خواهند گرفت. این احساساتی است زیرا به احساساتی که ما داریم برخورد می کند، و این احساسات به نظر می رسد که واقعی هستند. اما تناقضات اساسی در داستان وجود دارد. بنابراین ادامه گفتن آن راهی برای آرامش خود و همچنین افزایش بودجه پلیس می شود.

با این حال، داستان به سؤالات اساسی که باید بپرسیم پاسخ نمی دهد: چرا آن جنایت در وهله اول اتفاق افتاد؟ چه مشکلات ریشه ای را روشن می کند، و چگونه می توان آنها را حل کرد؟ اگر همانطور که آدامز می گوید، مسئله این است که افراد روانی زیادی در متروها مرتکب جنایت می شوند، آیا این نیویورکی ها نیز سزاوار احساس محافظت و امنیت هستند؟ آیا تاریخ نشان می دهد که افزایش حضور پلیس به این افراد کمک می کند؟

یا «نیویورکر» فقط به افرادی مثل من اشاره دارد؟

روایت احساسی واقعیت «تجارب ناهمگون و اغلب تصادفی» زندگی را ساده می‌کند و «فرصت‌های اجرا» را فراهم می‌کند. دیدیون نوشت: این وضعیت «روایتی برای پریشانی شهر ارائه می‌دهد، چارچوبی که در آن نیروهای اجتماعی و اقتصادی واقعی که شهر را تحت تأثیر قرار می‌دهند، می‌توانند شخصی‌سازی شوند و در نهایت پنهان شوند». مواردی مانند دویدن پارک مرکزی راهی برای مقابله با اضطراب عمومی خود در مورد شکاف اقتصادی و اجتماعی در حال افزایش بود، چیزی که در دهه ۱۹۸۰ آشکار شده بود، با همان راه حل هایی که پیشنهاد می شد:

اینجا موردی بود که به این طبقه متوسط ​​راهی برای انتقال و بیان آنچه که آشکارا با بی نظمی شهر تبدیل به خشم فزاینده و قبلا غیرقابل قبولی شده بود، با طیف وسیعی از بیماری ها و گناه های ناراحت کننده ای که در شهری که تمام خانواده ها در آن می خوابیدند به ذهن متبادر شد. در جعبه‌های دور ریخته‌شده‌ای که در آن یخچال‌های جدید ساب زیرو، به ازای هر بیست و ششصد، به خانواده‌های مرفه‌تر تحویل داده شد…

اگر می‌توان مشکلات شهر را به‌عنوان اختلالات عمدی در یک جامعه منسجم و هماهنگ در نظر گرفت، جامعه‌ای که در آن، «تضادها» بدون اختلال، «انرژی» شاید خطرناک اما حیاتی را تولید می‌کرد، آن‌گاه آن مشکلات قابل حل بودند و می‌توان به آنها پرداخت. “جنایت” با فراخوان برای “رهبری بهتر”.

وقتی به مردم می گویند نیویورک چقدر خطرناک است، یا گوش می دهم که شهردار راه حل می دهد – خوب، همان راه حل، بارها و بارها، به این فکر می کنم. حقایق و مشکلات با “راه حل ها” مطابقت ندارند. آنها نتیجه داستانی هستند که در بالای واقعیت قرار دارد. این نیست که چیزی برای نگرانی وجود ندارد. این است که، در کل، ما به جای جستجوی ترس‌های جدید، برای رفع ترس‌هایمان عجله داریم. یا رفتارها را تغییر می دهیم تا از خود در برابر چیزهایی که تهدید بسیار کوچکی هستند محافظت کنیم، که به ما اجازه عاطفی می دهد تا رفتار بسیار بزرگتری را که خودمان ایجاد می کنیم نادیده بگیریم.



دیدگاهتان را بنویسید