زمان آرماگدون در ناراحتی ساکن است


یک فیلم، همانطور که گفته می شود، به شما یاد می دهد که چگونه آن را تماشا کنید. اگر اینطور است، پس صحنه افتتاحیه زمان آرماگدون، روایتی که جیمز گری از دوران کودکی خود در کوئینز نوشته است، کلید اصلی فیلم است.

سال ۱۹۸۰ است و ما در اولین روز مدرسه در کلاس ششم در PS 173 هستیم. معلمی میانسال خود را «آقای» معرفی می کند. تورکلتوب» به اتاقی پر از دانش‌آموزان خنده‌دار، تقریباً همگی سفیدپوست. او در ابتدا مانند یک بازنده احمق و بی ضرر به نظر می رسد. با این حال، همانطور که او در حال چرخش است، عصبانیت شدیدی که او نسبت به گذراندن تمام روز با این کودکان احساس می‌کند شروع به ایجاد می‌کند – به اندازه‌ای که قهرمان داستان ما، پسری به نام پل (بانکس رپتا) با سرهایی از فرهای قهوه‌ای رنگ، می‌تواند بگوید.

اما این صحنه اول بیشتر به ما می گوید پسری که پشت پل نشسته است، دانش آموز سیاه پوستی به نام جانی دیویس (جایلین وب) که در حال تکرار نمره است، به این معنی که آقای تورکلتاب قبلاً یک گوشت گاو با خود دارد. وقتی جانی چیز تازه ای می گوید، ترکلتاب زیر لب می گوید: «حیوان».

پل از روی شانه به جانی نگاه می کند و یک نفر جالب را می بیند و آنها با هم دوست می شوند. اما اولین صحنه شرایط دنیایی را مشخص می‌کند که پل (یکی از اعضای اصلی گری) در آن زندگی می‌کرد: شهری که در آن دانش‌آموزانی مانند جانی با اتوبوس به محله‌اش می‌رفتند تا در مدرسه‌اش شرکت کنند، جایی که بزرگسالان در کرسی‌های مسئول در مقام موعظه می‌کردند. بچه ها احترام بگذارند، اما در زمزمه کردن اظهارات نژادپرستانه و توهین آمیز نسبت به اتهامات آسیب پذیر خود، احساس قدرت کنند، حتی درستکار. مجموعه‌ای از سیگنال‌ها برای فرستادن یک بچه است، و بچه‌هایی مثل پل همیشه این سیگنال‌ها را دریافت می‌کردند.

دو پسر، یکی سیاه و دیگری سفید، با شادی در پارک مرکزی می دوند.

Jaylin Webb و Banks Repeta در زمان آرماگدون
ویژگی های تمرکز

زمان آرماگدون تلاش گری برای کشتی گرفتن از طریق آن سیگنال های مختلط، برای کشف خاطرات و درک آنها از طریق چشمان بزرگسال است. همانطور که هرکسی که تحت درمان یا در یک رابطه بوده یا به خودآگاهی خاصی رسیده است، می‌داند، چیزهایی که در سال‌های شکل‌گیری برای شما اتفاق می‌افتد ممکن است برای مدت طولانی پردازش نشده باقی بمانند و تا زمانی که چیزی آنها را مطرح کند، بی‌سر و صدا در حال تبخیر هستند. آنچه ممکن است در آنجا پیدا کنید اغلب گیج کننده و ناراحت کننده است. از نقطه نظر بزرگسالی، خاطراتی که زمانی آسان، گلگون و شاد به نظر می رسید می توانند مبهم شوند.

نام فیلم گری با آهنگی است که در ابتدا توسط خواننده رگی ویلی ویلیامز در سال ۱۹۷۷ ضبط شده بود، سپس توسط The Clash به عنوان یک B-side برای تک آهنگ آنها “London Calling” در سال ۱۹۷۹ پوشش داده شد. (در آهنگ، به صورت «زمان آرماگیدئون» ارائه شده است.) نسخه کلش در موسیقی متن فیلم ظاهر می شود، بنابراین مطمئناً عمدی است، و اشعار آهنگ پیشگویی است، که هر کدام با مضامین فیلم گره خورده است:

بسیاری از مردم امشب شام نمی‌خورند
بسیاری از مردم امشب به عدالت نخواهند رسید
جنگ داغ تر می شود
در این خشم، زمان آرماگیدئون

بسیاری از مردم امشب می دوند و پنهان می شوند
بسیاری از مردم امشب به عدالت نخواهند رسید
به یاد داشته باشید که به آن ضربه بزنید
هیچ کس شما را راهنمایی نمی کند، زمان آرماگیدئون.

نام “آرماگدون” به نبرد نهایی پیشگویی شده بین خیر و شر قبل از روز داوری نهایی در پایان جهان اشاره دارد. بنابراین شما می توانید ببینید که ویلیامز و کلش و گری در چه چیزی هستند. ۱۹۸۰ نقطه عطفی در زندگی پل و کشوری است که او در آن زندگی می کند. این فیلم چند ماه از شروع مدرسه تا انتخاب رونالد ریگان را در بر می گیرد، که در مسیر مبارزات انتخاباتی صحبت می کند که چگونه “ما ممکن است نسلی باشیم که آرماگدون را می بیند.” در آن دو ماه، پل با واقعیت روبرو می شود، و نه به شیوه ای خوشایند. هرکسی به زندگی او نمی رسد، با خانه و خانواده و شام سر سفره شب، با انصاف و آینده برای همه. دنیا زشت تر از آن است که او تصور می کرد.

خانواده اش می دانستند که زشت است. خانواده گراف یهودی هستند، از نسل یهودیان اروپایی که از هولوکاست جان سالم به در برده اند. پدربزرگ محبوب پدری او (آنتونی هاپکینز) در کودکی از اروپا به ایالات متحده مهاجرت کرد و داستان هایی از فرار مادرش از دست افرادی که می خواستند او را بکشند به پاول می گوید، داستان هایی که پل باید قبلاً شنیده باشد اما اکنون در آستانه نوجوانی است. به نظر می رسد با گوش های تازه می شنود. مادرش (آن هاتاوی) و پدرش (جرمی استرانگ) آنقدر جوان هستند که نمی‌توانند مستقیماً آن را به خاطر بسپارند، اما زندگی آنها با آگاهی دقیق از ناامنی اجتماعی سپری می‌شود. آنها یهودستیزی را می شناسند. نام خانوادگی آنها زمانی Grasserstein بود. آنها می‌دانند که پذیرش خود در دنیایی که قبلاً عمدتاً مختص سفیدپوستان بود – مدارس نخبگان، مؤسسات نخبگان – فقط یک نسل با مخالف عمیق آن فاصله دارد.

و در سال ۱۹۸۰، آنها همچنین با تسامح – نه فراگیر، دقیقاً، بلکه مدارا – در مورد «آن بچه‌ها» که با اتوبوس به مدرسه پسرشان برده می‌شوند. وقتی اعضای بزرگتر خانواده چیزهای نژادپرستانه ای می گویند مخالفت می کنند. آنها به زبان خود نگاه می کنند و اگر از آنها بپرسید، اصرار می کنند که نژادپرست نیستند. ولی زمان آرماگدون این فرضیه را موج می زند که مدرسه به خاطر دانش آموزان سیاهپوست برای پل برای پل بد است، پسری سیاه پوست ذاتاً دوست خطرناکی برای پل است، و تنها با فرستادن پسرشان به مدرسه ای پر از دانش آموزان سفیدپوست ثروتمند رفتار او و چشم انداز تغییر می کند

این چیز سخت در مورد افراد واقعی است: آنها منطقی نیستند. والدین شما می توانند در یک نفس تحمل را آموزش دهند و در نفس بعدی چیزی وحشتناک بگویند. آنها می توانند شما را دوست داشته باشند، و همچنین اجازه دهند خلق و خوی آنها چنان انفجاری باشد که از ترس خفه شوید. شما می توانید پدربزرگ مهربان خود را که به شما می گوید برای دفاع از دوست سیاه پوست خود در برابر قلدرهای نژادپرستانه بایستید و همچنین وقتی توضیح می دهد که وظیفه شما این است که جلوتر بروید، از نردبان زندگی بدون توجه به هزینه بالا بروید، گوش کنید. دوستت را پشت سر بگذار می بینید که او “هیچ وقت مزیت شما را نداشت”.

همه این‌ها در قسمت آخر فیلم، زمانی که پل به یک آکادمی خصوصی فرستاده می‌شود، تشدید می‌شود که عمدتاً توسط فرد ترامپ تأمین مالی می‌شود. (بله، آن فرد ترامپ.) همکلاسی های جدید او به طور اتفاقی کلمه n را پرت می کنند و نمی توانند باور کنند که پل “یک” در خانه اش داشته باشد، چه برسد به عنوان یک دوست. لفاظی در آکادمی – جایی که دانش آموزان تشویق می کنند و شعار می دهند “ریگان! ریگان!» به وحشت شگفت انگیز پل – این است که فرزندان خانواده های ثروتمند در آن مدرسه که در زندگی موفق می شوند، فقط باید از خودشان تشکر کنند، زیرا سخت کار کرده اند و هیچ کمکی نگرفته اند.

این لفاظی آشنا، کمدی تیره و تار است، و مضحک بودن آن در فیلم آشکار به نظر می رسد، به خصوص وقتی از دهان ترامپ بیرون می آید. به نظر می‌رسد پدر پل کمی از واقعیت آگاه‌تر است و به پسرش می‌گوید که «برخی افراد یک معامله خام می‌گیرند، و من از آن متنفرم». اما، او می‌گوید، «شما باید زنده بمانید»، «از استراحت خود نهایت استفاده را ببرید و به عقب نگاه نکنید»، تا «شکرگزار باشید که پاهایتان را بالا آورده‌اید». دنیا همین طور است.

کشف پل در زمان آرماگدون این است که دنیایی که او در تمام زندگی اش می شناسد بر اساس مجموعه ای از قوانین عمل می کند که احتمالاً همیشه آنها را حس می کرد اما هرگز آگاهانه به آنها توجه نکرده بود. جیمز گری، از سوی دیگر، از آن زمان با این دانش زندگی می کند. با نشان دادن دیدگاه ساده پل نسبت به چیزها، او ما را ترغیب می کند تا درک بزرگسالی را به آنچه پل تنها در لحظه متوجه می شود، برسانیم. برای پیوستن به او در ناراحتی.

بنابراین در زمان آرماگدون، گری با این سوال دست و پنجه نرم می کند که چگونه می توان هم مظلوم بود و هم ظالم، پشت سر و جلوتر، از بی عدالتی نظام آگاه بود و در آن مشارکت داشت. او به‌طور روشمند، با احساس بی‌حالی فزاینده، لحظه‌ای را مرور می‌کند که می‌دانست در دنیا مزایایی خواهد داشت که دوستش هرگز نخواهد داشت، و هیچ دلیلی برای آن وجود ندارد، به جز نوع قدرتی که با امتیاز همراه است. حتی اگر خود امتیاز او به شدت متزلزل است.

زمان آرماگدون تجربه را بدون پاسخ به سؤالاتی که مطرح می کند مورد بازجویی قرار می دهد و این ممکن است بزرگترین نقطه قوت آن باشد. به خاطرات کودکی خود فکر نمی کنید تا از آنها درس های اخلاقی بگیرید. بهترین کاری که می توانید انجام دهید این است که با یک مجموعه چشم جدید به آنها نگاه کنید. می‌توان فهمید که چرا والدینتان کاری را انجام دادند که اکنون به نظر شما قابل اعتراض است – معمولاً به این دلیل که می‌ترسیدند، از همه و همه چیز، از خطرناک شدن دنیای پرمخاطره در یک سکه – و اینکه چگونه در سیستمی بزرگ‌تر از خودشان دندان‌گیر بودند. با این حال نمی‌توانید وانمود کنید که آنها مقصر اخلاقی نیستند، که خاطره آنها همیشه تحت الشعاع کارهایی است که نتوانسته‌اند درست انجام دهند. روزی مال ما هم خواهد شد.

زمان آرماگدون در تئاتر بازی می کند.

دیدگاهتان را بنویسید