میخائیل گورباچف ​​مردی ناقص و الهام‌بخش اخلاقی بود


میخائیل گورباچف، آخرین رهبر اتحاد جماهیر شوروی، روز سه‌شنبه در سن ۹۱ سالگی درگذشت و من اعتراف می‌کنم که تا حدودی از اینکه واکنش مطبوعات ایالات متحده چقدر خاموش بوده است، شوکه شده‌ام.

در آگهی های ترحیم او البته به دستاوردهای او اشاره می شود: آوردن آزادی بیان و انتخابات به اتحاد جماهیر شوروی، اجازه دادن به کشورهای تابع آن در اروپای شرقی برای جدا شدن و تبدیل شدن به دموکراسی های لیبرال، پایان دادن به جنگ سرد با ایالات متحده. اما آنها مطمئناً با ماندن در شهرت مختلط تر او در داخل و شکست او نسبت به یک هدف ملی گرایانه تر: حفظ و تقویت اتحاد جماهیر شوروی، این موارد را تعدیل خواهند کرد.

“گوربی بیچاره” یک خاطره به خصوص محکم آن را بیان کرد، «همه ابیت ها مانند این هستند که «ما برای همیشه سپاسگزاریم که این مرد در کاری که او به عنوان یک کار خود می دید، به طور کامل شکست خورد: حفظ موجودیت کشورش. شما بازنده باشکوه را رپ کنید و ممنون که سیاره را منفجر نکردید.»

که من می گویم: بله، اما به طور یکجانبه. گورباچف ​​به معنای عمیقی به پروژه اتحاد جماهیر شوروی خیانت کرد و افرادی که برای تضعیف سیستم های بد تلاش می کنند از بزرگترین قهرمانان تاریخ هستند.

پرونده تضعیف رژیم ها از درون

فرض کنید نشسته اید و می خواهید فهرستی از بهترین افراد قرن بیستم تهیه کنید: کسانی که بیشترین زندگی را نجات دادند یا زندگی را عمیقاً بهتر کردند. بدیهی است که این یک تمرین بسیار ذهنی و شاید غیرممکن است (چند آلمانی شرقی که از نظارت استاسی آزاد شده اند برابر است با یک نجات؟) اما کمی طناب به من بدهید. به این فکر کنید که چه کسی در چنین لیستی قرار می گیرد.

یک دسته از پاسخ ها «دانشمندان» است. فرآیند فریتز هابر و کارل بوش برای تبدیل نیتروژن اتمسفر به کود به طور چشمگیری تولید مواد غذایی را گسترش داد تا جایی که حدود ۳ میلیارد نفر که اکنون زندگی می کنند، احتمالاً اگر این دو شیمیدان نبود، غذای کافی برای زنده ماندن نداشتند.

موریس هیلمن تولید بیش از ۴۰ واکسن برای همه چیز از سرخک گرفته تا هپاتیت را رهبری کرد و در این فرآیند جان میلیون ها نفر را نجات داد. دسته دیگر مقامات بهداشت عمومی در مرز علم و سیاست هستند. به ویروس شناس شوروی، ویکتور ژدانوف و رئیس CDC آمریکایی ویلیام فوگ فکر کنید، که تلاش موفقیت آمیزی برای ریشه کنی آبله را رهبری کردند، بیماری که قبلاً سالانه میلیون ها نفر را می کشت.

نفر سوم افرادی هستند که با تبلیغ ایده هایی (مثلاً سیمون دوبووار در مورد نابرابری جنسیتی یا WEB Du Bois در مورد برتری سفیدپوستان) یا از طریق اقدام مستقیم، به ویژه در مبارزه جهانی ضد امپراتوری، با موفقیت در برابر بی عدالتی مقاومت کردند. در هند می توانید چهره هایی مانند گاندی و عبدالغفارخان را انتخاب کنید. در آفریقا چهره هایی مانند سرتسه خاما، که بوتسوانا را نه تنها به استقلال بلکه به شکوفایی غیرمحتمل رساند.

اما دسته چهارم و به همان اندازه قانع‌کننده، شخصیت‌هایی هستند که در رژیم‌های ناعادلانه کار می‌کنند و آن‌ها را به شیوه‌ای دراماتیک تضعیف می‌کنند.

گورباچف ​​نمونه بارز آن است. آری او ملت خودش را نابود کرد. او همچنین اروپای شرقی را از یوغ شوروی آزاد کرد و احتمال جنگ هسته ای را به طرز چشمگیری کاهش داد. از دیدگاه روسیه، حرفه او یک تراژدی است. از یک جهانی، این یک موهبت است.

دنگ شیائوپینگ، کارمند کمونیست اغلب پاکسازی شده که در اواخر دهه ۱۹۷۰ توانست کنترل دولت چین را به دست گیرد، مثال دیگری را ارائه می دهد. غرایز لیبرال دنگ در مورد انتخابات عادلانه و آزادی بیان بسیار ضعیف تر از غرایز گورباچف ​​بود. او رهبری بود که معترضان را در میدان تیان آن من قصابی کرد.

اما غرایز آزادسازی اقتصادی او قوی تر بود و به ثمر نشست. پس از الحاق وی در سال ۱۹۷۸، ۹۷.۵ درصد از چین زیر آستانه فقر شدید بانک جهانی (۱.۹۰ دلار در روز برای هر نفر) زندگی می کردند. در سال ۲۰۰۰، سه سال پس از مرگ او، ۴۹.۸ درصد این کار را انجام دادند. ۳۰۸ میلیون نفر کمتر در فقر شدید بودند. با ادامه سیاست های جانشینان دنگ، این نرخ تا سال ۲۰۱۹ به ۰.۶ درصد کاهش یافت.

دنگ سعی کرد «سوسیالیسم با ویژگی‌های چینی» خود را به‌عنوان تغییری در همان سیستم اصلی ترسیم کند، اما مانند اصلاحات گورباچف، این اصلاحات بیشتر به بازنگری کلی ماهیت رژیم او تبدیل شد. او نیز مانند گورباچف، چندین دهه در بوروکراسی کار کرد و سپس از فرصت استفاده کرد و آن را وارونه کرد.

نافرمانی روزمره رهبران غیر جهانی نیز می تواند مهم باشد

دنگ و گورباچف ​​دقیقاً «ناخوانده» نیستند. آنها چهره های سیاسی بسیار معروفی هستند و در غرب و در مورد دنگ، در کشور خود محبوبیت زیادی دارند. اما اقدامات ناشناس بیشتر مقاومت، و سرپیچی از دستورات ملت، تأثیر مثبت عمیقی بر جهان داشته است. اندکی قبل از به قدرت رسیدن گورباچف، ایالات متحده و اتحاد جماهیر شوروی به تبادل هسته ای بسیار نزدیک شده بودند.

در ۲۶ سپتامبر ۱۹۸۳، سیستم هشدار زودهنگام حمله موشکی شوروی با حروف قرمز بزرگ کلمه “LAUNCH” را نشان داد. یک صفحه کامپیوتر به افسر وظیفه، سرهنگ دوم شوروی استانیسلاو پتروف، اعلام کرد که می تواند با “قابلیت اطمینان بالا” بگوید که یک موشک بالستیک قاره پیما آمریکایی (ICBM) پرتاب شده و به سمت اتحاد جماهیر شوروی در حرکت است. به زودی یکی دیگر و سپس دیگری شناسایی شد تا اینکه نشان داد که پنج فروند ICBM به سمت اتحاد جماهیر شوروی می‌آمدند. پتروف به عنوان یک افسر موظف بود حمله را گزارش کند و حمله متقابل شوروی را فعال کند، که احتمالاً منجر به یک جنگ هسته ای کامل و کشته شدن صدها میلیون یا میلیاردها نفر می شد.

پتروف رد کرد. او فکر می کرد که اخطار احتمالا اشتباه بوده است. حق با او بود و ملت خود و من را نجات داد.

به عنوان یک اقدام خرابکارانه سیستماتیک، کار پتروف نسبت به دنگ یا گورباچف ​​کمتر نمایشی بود، به ویژه به این دلیل که او قدرت انجام کاری را نداشت. اما این سیستم هسته ای شوروی و وضعیت موی ماشه آن را عمیقاً تضعیف کرد. و این سیستمی بود که ارزش تضعیف را داشت.

این سه شخصیت همگی رژیم‌های کمونیستی را تضعیف کردند، اما می‌توان موارد مشابه نقض قوانین نهادی در رژیم‌های غربی را با اثرات مفید شناسایی کرد.

در سال ۱۹۹۹، نیروهای ناتو و روسیه تقریباً در کوزوو با هم برخورد کردند. در اواخر مداخله ناتو در منطقه، دولت روسیه انتظار داشت که بخشی تحت کنترل خود باشد، مشابه بخش‌های آلمان و اتریش پس از جنگ جهانی دوم، و نیروهایی را برای تصرف فرودگاه در پایتخت پریشتینا فرستاد. وسلی کلارک، ژنرال و نامزد ریاست جمهوری آینده ایالات متحده که در آن زمان عملیات را برای ناتو اداره می کرد، به سربازان دستور داد تا فرودگاه را تصرف کنند و نبردی بالقوه با سربازان روسی به راه انداختند.

مایک جکسون، یک ژنرال بریتانیایی، دستور را رد کرد و ظاهراً به کلارک گفت: “من قرار نیست جنگ جهانی سوم را برای شما شروع کنم.” او تصمیم گرفت اگر کلارک، مافوق او در ائتلاف ناتو، دستور را اعمال کند، استعفا دهد. جکسون در خاطرات خود نوشت: “برای اولین بار در تقریباً چهل سال خدمت در ارتش، دستوری به من داده شد که احساس می کردم اصولاً نمی توانم آن را بپذیرم.”

حتی اگر جکسون از این دستور سرپیچی نمی کرد، ظاهراً نیروهای رده پایین تر آماده بودند. کاپیتان ارتش بریتانیا که مسئولیت گرفتن فرودگاه را بر عهده داشت مرد جوانی به نام جیمز بلانت بود که بعداً با تک آهنگ های اشک آور مانند «تو زیبا هستی» و «خداحافظ عاشق من» به شهرت رسید. بلانت در مصاحبه‌های خود گفته است که به جای اطاعت از دستور کلارک، آماده حضور در دادگاه نظامی بوده است.

حالا، شاید این فقط یک ستاره پاپ باشد که سعی می کند خود را نجیب جلوه دهد. اما من قدردانی می‌کنم که بلانت این را یکسان می‌گوید، اگر فقط به عنوان علامتی به دیگران در موقعیت‌های مشابه نشان دهد که نشان دادن موضعی به‌همان‌گونه سرکشی قابل قبول و ستودنی است.

مقدسین اخلاقی روزمره

من در اینجا نکته وسیع تری درباره ماهیت فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی یا میراث گورباچف ​​ندارم. شما باید با کارشناسان واقعی مانند دیوید هافمن، خبرنگار واشنگتن پست و ویلیام تاوبمن، زندگی نامه نویس گورباچف، در مورد این سؤالات مشورت کنید.

اما من می‌خواهم استدلال کنم که مثال گورباچف ​​(و مثال دنگ و پتروف و جکسون و بلانت) باید به مردم عادی، به‌ویژه افرادی که در سیستم‌های بزرگی مانند ارتش یا بوروکراسی‌های دولتی کار می‌کنند، نوعی امید بدهد که کارشان می‌تواند سود اخلاقی عمیقی به همراه داشته باشد.

گورباچف ​​و دنگ البته شانس آوردند. اکثر کارگزاران در احزاب ملی کمونیست خود به رتبه خود نرسیدند و نتوانستند تغییری ایجاد کنند. اما هر کارمند تازه کار حداقل این را داشت پتانسیل، با مهارت و درجه ای از خوشبختی، به مقامی از آن نوع قدرت رسید. یک قرائت بدبینانه این است که انجام این کار مستلزم چنین فداکاری های اخلاقی است که هرکسی که از این دستکش عبور کند، قادر به تغییر اندکی خواهد بود. گورباچف ​​و دنگ مصادیق این هستند که خواندن بدبینانه نادرست است. ممکن است فوق العاده سخت، اما با این وجود ممکن است زندگی خود را در یک مؤسسه بگذرانید، برای رهبری آن قیام کنید و سپس آن را وارونه کنید و در این روند کارهای خوبی انجام دهید.

نمونه‌های پتروف و بلانت حتی الهام‌بخش‌تر هستند، زیرا وجود خواهند داشت زیاد افرادی که در طول زمان در موقعیت های قدرت خود بودند. جهان کاپیتان‌های ارتش زیادی دارد، هرچند تعداد کمی از آنها که مانند بلانت در یک چهارراه مهم تاریخی ایستاده‌اند. یک بدبین استدلال می کند که ظرفیت کمی برای انتخاب در سیستمی که رژیم دارد وجود دارد. پتروف، بلانت، و جکسون نشان دادند که حداقل انعطاف‌پذیری و فضایی برای انجام کار درست وجود دارد.

فیلسوف سوزان ولف زمانی استدلال کرد که مفهوم مقدسین اخلاقی – «که هر عمل آنها تا حد ممکن از نظر اخلاقی خوب است» – بسیار ناخوشایند است. در واقع تا حد امکان خوب بودن به معنای زندگی فقیرانه و انکار از خود است و اغلب دوست و عضو خانواده بدی است. من فکر می کنم چیزی در آن وجود دارد. از خود گذشتگی افراطی نوع دوستانه، خیلی ها را استانداردی غیرممکن برای زندگی کردن می داند، حتی اگر این نوع زندگی جذاب تر از آنچه ولف آن را به تصویر می کشد، باشد.

گورباچف ​​به هیچ وجه قدیس اخلاقی نبود. او اشتباهات بی شماری مرتکب شد. اما او در شبکه، بیشتر از آنچه که اگر سعی می‌کرد به‌عنوان یک قدیس اخلاقی زندگی کند، از لکه‌دار شدن سیاست دوری می‌کرد و در عوض آرام به دیگران کمک می‌کرد، انجام می‌داد. ناقص بودن او او را در موقعیتی قرار داد که در نهایت می توانست تأثیر عمیقی مثبت داشته باشد.

این یک مثال امیدوار کننده است. من یک قدیس اخلاقی نیستم و هیچ کدام را نمی شناسم. اما من ممکن است چند گورباچف ​​را بشناسم و ممکن است بقا و شکوفایی جهان بیشتر به آنها بستگی داشته باشد.



دیدگاهتان را بنویسید